X
تبلیغات
ترانه ی باران

ترانه ی باران

ناگفته های دل

عشق

من عشق را در پستوی خانه نهان نمی کنم

در پشتِ قابِ سوخته ی دل پنهان نمی کنم

دل به اندازه ی خود بسیار سوخته

آن را گرفتار آتشِ هجران نمی کنم

می نوشم از شرابِ غمِ روزگار، تا ابد

گر صد سال بسوزم، دیده نالان نمی کنم

عمریست در کویرِ عشق جان می دهم، ولی

باز بی تو با مرگ عهد و پیمان نمی کنم

خوب می دانم مرگ پایان زندگیست

اما به خاطرت، زندگی را شادان نمی کنم

همه می گویند عشق دیوانگیست

من سینه را تقدیمِ مستان نمی کنم

در گیرودار زمانه، هر لحظه ام شکست

من بی تو، بُرد را آسان نمی کنم

 

[ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ] [ 19:58 ] [ فريده سیف ] [ ]
عشق من

برای تو می نویسم ای بهترین امید زندگیم! برای تو که ناامیدم کردی ولی هرگز قلبم را نشکستی.

شکوفه ی بهار من! امروز من، دور از همه ی خوبیها و عشقها، چشم به نگاهی دوخته ام که برای من خسته، مژده ای از تو را دهد. چشم به دستهای مهربانی دارم که به سوی تو پروازم دهد.

ای هستی من! ای پروانه ی نشسته بر سپیدار من! آنقدر دوستت دارم که هرگز دریچه ی قلبم را برای کسی جز تو نگشایم. دلم را به سوی هیچ کس جز تو پر ندهم و دل به دلداری جز تو نسپارم. تو برای من و قلب عاشقم، تنها امیدی؛ اما امیدی که هیچ نور رهنمونی ندارد تا مرا به سوی خود هدایت کند. امیدی که پشت شیشه های شکسته ی قلبم، در تاریکی جنگلی فرو رفته تا مرا، حیران رخشندگی اش کند. امیدی که کلبه های شهر را به شب نشینی خوانده تا قدر و منزلت آفتاب را بدانند.

و قصه ی عشق من و تو همان روایت ساده و بی ریای آفتاب و مهتاب است که از فرط عاشقی به دنبال هم می دوند تا در لحظه ی کوتاه پگاه، برای هرچند ثانیه ای کوتاه، برای عمری به فاصله یک طلوع، دیداری تازه کنند؛ شاید آتش عشقشان، قلب آسمان را به رحم آورد.

تو ای آفتابی که من مهتاب سرد کهکشان دلت هستم! دروازه ی قلبت را بگشا که محتاج گرمی نگاهت هستم ای عشق ماندگار من!

 

[ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ] [ 19:52 ] [ فريده سیف ] [ ]
بزرگترین گناه

امشب دلم تنگ  است. تنگ تر از هر شبی. تنگ تر از شبهای پیش. دلم هوای گریه دارد ولی اشكی نمی بارد. نمی دانم دلم گرفته یا هوا بارانی است! مثل شب كویر است این دل، اما پر از ابرهای سیاه و تاریك.

یادم هست وقتی كه تو، زیر قطره های باران، با كوچه و خیابان، دست رفاقت میدادی؛ بر هر گوشه اش كه قدم می نهادی، قلب مرا نیز با خود می بردی.

دوست من! بگو كه هنوز باران، مرا در خاطرت زنده می کند.

بگو كه هنوز پاكیمان را زیر باران فریاد می زنی.

و من، می دانم كه سراپا غرق گناهم، چرا که عاشقم. ولی اگر عشق و عاشقی گناه ماست كه ما همه غرق این گناهیم. اگر عاشقی درد بی درمان دل ماست كه ما همه زخمی این دردیم؛

و من به واسطه همین گناه، زیر باران می گریم تا كه شاید باران گناه از این تن رنجور بشوید.

و تو بدان؛ که اگر من گناهکارم و این عشق گناه من؛ تو بهانه ی آنی كه با آخرین نگاه و آخرین كلام، مرا ناامید كرد.

گفتی می روی نه به زبان، ولی نگاهت گویای رفتنت بود و رفتی و من ماندم و كلبه ی تاریك و یاد تو.

گفتی می آیی، وقتی كه خواب باشم، بیدارم كردی ولی دیگر باورت نكردم.

و حال دیگر چه باقی است برای بی باوری های من، ای بزرگترین گناه عمرم!

 

[ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ] [ 19:49 ] [ فريده سیف ] [ ]
راهی به همانجا


وقتی دلم می گیرد، چشمانم را می بندم و رؤیاهای شیرین و خیالهای محال را به گذر دقایق می سپارم. همانجا که نسیم صبح از آن سوی سرزمین آرزوها، به استقبال طلوع خورشید می نشیند. همانجا كه ستارگان شب به انتظار فرا رسیدن تاریكی، در اقلیم پرندگان شیفته و عاشق می مانند. همانجا كه احساسی زیبا به نام عشق، در دلها غوغا می كند. همانجایی كه چشم به راه ماندن را در دیدگان مشتاق عابران تداعی می کند.

و اكنون كه دلم گرفته، بال های سوخته ی پروانه ها، بر سطر سطر دفترچه ی خاطراتم، زمزمه ی دلتنگی هایم را می سرایند.

ای تو كه از قبیله ی گلهای عشقی! دلم گرفته و هیچ صفحه ی سفیدی برای نگاشتن نجواهای بی صدای قلبم باقی نمانده. دلم گرفته و تو دور از تمام هستی ها و نیستی ها، در سینه ام آشیان كرده ای. دلم گرفته و راهی به آن سوی مرزها ندارم.

راهی به همانجا...

[ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 ] [ 23:24 ] [ فريده سیف ] [ ]
همسفر با شب

نگاهش مثل شب بود، به رنگ فرداهای نیامده ای كه انتظارش را می كشید. دلش در گرو عطر زیبای خدا، در میان قصه های رؤیایی كودكی می رقصید. او نیز مثل من تنها بود. تنها از خیس گریه هایی كه گونه هایش را به لطافت باران بهاری شستشو می داد. در بیت بیت یك شعر، در واژه واژه ی یك جمله ی عاشقانه، در قطره قطره ی دریاها، در دانه دانه ی ماسه های ساحل و شاید در سو سوی ستارگان آسمان. نمی دانم كجا ولی هر شب چون معمایی بود كه پاسخی برای حلش نداشتم. كنارم بود ولیكن تلخ تر از قهوه و مسكوت تر از نسیم. دلش بر قاب سنگی سینه ام سنگینی می كرد و من كارم تماشای وجود نازنینش بود كه روزی تمام آرزوهایم را نقاشی می كرد. نه عشقی، نه دردی، نه غصه ای كه مرا بیازارد، فقط نمی دانم چرا هرگز ندانستم كیست.

خدایا! من چرا اینجا، كنار او چنین احساس بی كسی می كنم در حالی كه همیشه می دیدم كه سکوت و انتظار، آمیزه ای از عشق در داستان زندگی ما بود. چرا پر از تردیدم كه امشب این چنین هوای گریه بر دیدگانم حاكم است و او بر چشمان من خانه دارد.

نگاهش رنگ شب بود و من هرگز ندانستم كه او همسفر آسمان شب بود.

[ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 ] [ 23:23 ] [ فريده سیف ] [ ]
عشق یعنی...

عشق یعنی دوستی، دیوانگی

عشق یعنی با همه بیگانگی

عشق یعنی تا سپیده، چشم باز

عشق یعنی سجده بردن در نماز

عشق یعنی سر به سر دلدادگی

عشق یعنی یك جهان آوارگی

عشق یعنی آه حسرت تا ابد

عشق یعنی نقش مُهری بی سند

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی اندر آتش سوختن

عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی دل به پای انتظار

عشق یعنی سینه مالامال درد

عشق یعنی ناله ای با آه سرد

عشق یعنی شعله ای افروخته

عشق یعنی مادری دل سوخته

عشق یعنی هر چه گویی یك كلام

عشق یعنی قطعه شعری ناتمام

 

[ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 ] [ 23:22 ] [ فريده سیف ] [ ]
بانوی عشق

بانوی آبی عشق! برای تو می نویسم.

برای تو كه آسمان دلت، آفتاب

طرح لبخند لبانت، نقش زیبای مهتاب

حریم امن دستانت، برای این دل بی تاب

قرار لحظه های تشنه و بی آب.

در این وادی؛

در این دلتنگی ظلمانی و پنهان

تو ای بانو!

قدمهایت به پای سرنوشت تلخ فرداها

كه در قلبم كمین كرده؛

امید نوری از عشق و عطوفت در دلم افروخت.

بگو بانو! تو را در دفتر پاییز

میان كوچه هایی از سكوت و زندگی لبریز

به نام نامی خالق،

كه می دانم تو را از دیگران لایق

به لای دفتر افلاك من

بر ابرها

هر لحظه می خواند

كه ای مادر

زمین زیر پایت را بهشتی بس برین باشد

 

[ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 ] [ 23:21 ] [ فريده سیف ] [ ]
آیینه ی تقدیر

دیگر نفسی در سینه ندارم و همچنان در گرداب دلتنگی هایم اسیرم. دلم می خواهد داد از دل بر گیرم و چون غریبه ای خود را به برهوت تردید و ناکجای باور بسپارم. این چنین زنده ام برای تو، لیکن در زیر آوار فرو ریخته عشق. نبض نفسهایم از حرکت باز مانده اند. ملالی از فاصله های خاکستری، میان فرجام بودن یا نبودن. پشتم از این رنج سرکش خمیده و در هیاهوی غریب جهل و غرور، گرفتار شراره های کینه و بیدادم.

ای تو که حریم امن بازیچه های من بودی!

ای تو که دمساز لحظه های ناب سرنوشت من بودی!

ای تو که آدمک شکسته کابوسهای من بودی!

من در اوج پرستشت، هنوز با قلب گمشده در دیوانگی هایت، بیگانه ام. من هنوز رو به زوال و نابودیم.

ای تکیه گاه تب عاشقانه من! تویی که در چشمان ترم اشک می نشانی.

تویی آیینه عمر من، تو ای آیینه تقدیر.

[ یکشنبه پانزدهم دی 1392 ] [ 21:29 ] [ فريده سیف ] [ ]
چشم انتظار نباش

برای گیسوان مشکینت ترانه ها سرودم و از نگاه مهربانت ستاره ها چیدم وقتی در خلوت مهتاب، عکس زیبای عبادت را در میان زلالی آب های دریا نقش می زدی.وقتی حریر خواب را بر چشمان خسته عشق می کشیدی.وقتی گلبرگ های سپید یاس را تنها به خاطر ختم انتظار پرپر کردی؛من در سوگ دلم مرثیه می خواندم.سروده هایم در حجم کرده های تو گم شد.واژگانم در هجوم ناباوری ها غرق شد و باز هم تنها و بی کس در گوشه خلوت اتاقم از تو سرودم که تو تنها دلیل شعر و غزل های بی واژه منی.تو دلیل انتظاری و امروز خود غرق انتظار.ترا برای معنی این ترانه های بی جان،جان از خدا می طلبم به شرطی که دیگر چشم انتظارم نمانی.

[ یکشنبه پانزدهم دی 1392 ] [ 21:28 ] [ فريده سیف ] [ ]
هرگز


دیگر باز نخواهم گشت،دیگر عاشق نخواهم شد،اگر بی تو بودن هزار بار مردن باشد باز هم دوستت نخواهم داشت؛چرا که بی تو ماندم و خرد شدم. پرنده ای بر آسمان دلم پرواز نکرد.دستی برای خانه ام سایبان نشد.همه هستی ام را از من گرفتی؛همه خوبی ها را،همه عشق ها را، همه زندگیم را.نوای حنجره ام به سردی تپید.غریب دلم به کومه هر دروازه ای مشت کوبید. گوهر چشمانم در درون هر صندوقچه ای مأوا گزید.پشتم خمید.بی تو ماندم امّا عشقت از یادم نرفت.فراموشت نکردم؛نتوانستم که فراموشت کنم.دیگر نای ماندن نداشتم.بی تو نیز عشقم خاموش نشد؛

چرا که بی مهریت باورم نشد.


[ یکشنبه پانزدهم دی 1392 ] [ 21:27 ] [ فريده سیف ] [ ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه